اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است ....

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.

 

خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند.

 

اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از

 

 بيرون به پايش کوفته شده است .

 

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد

 

 اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !!!

 

چه اتفاقي افتاده؟

 

مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون

 

 حرکت .چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است .

 

متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد .

 

تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟

 

همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در

 

دهانش ظاهر شد .!!!

 

مرد شديدا منقلب شد .

 

ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي !!! ...

 

به دنبال کسی جامانده از پرواز می گردم

                                          مگر بیدار سازد غافلی را غافلی دیگر

 

روزگاریست همه عرض بدن میخواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن میخواهند


دیو هستند ولی مث
ل پری می پوشند

گرگهایی که لباس پدری می پوشند

آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند

عشق ها را همه با دور کمر می سنجند

خُب طبیعی ست که یک روزه به پایان برسد

عشق هایی که سر ِ پیچ خیابان برسد

تسخير يك كشور بزرگ از تسخير قلب كوچك زن آسانتر است.              

                                                        ((ناپلئون بناپارت))

چرا از مرگ مي ترسيد ؟


چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟


چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟


مپنداريد بوم نااميدي باز،


به بام خاطر من مي كند پرواز،


مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است.


مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است

 

                                             (فریدون مشیری)  

عجیبت ترین بهترین و بدترین کشور در کهکشان راه شیری

این داستان کشوری است که بسیار بد آب و هوا ونا امن است وزندگی در آن بسیار

 

سخت ومشقت بار است ومحدودیتهای زیادی در آن وجود دارد ولی بر عکس از نظر

 

کسب کار ودر آمد یک مکان خاص و استثنایی است و موقعیتهای بسیار خوب و

 

طلایی برای کسب و کار وجود دارد ولی هر کس فقط یک بار آن هم با یک ویزای

 

محدود می تواند در آن کشور زندگی و کار کند و بعد از آن باید به کشور خود باز گردد و

 

 در کشور خود با ثروتی که در انجا اندوخته است یک زندگی خوب و رویایی را شروع

 

کند زیرا در غیر از آن کشور هیچ موقعیتی برای کار در کشور خودشان وجود ندارد .

 

اساسی ترین نکته زندگی در آن کشور این است که افرادی که در آن کار می کنند در

 

آمد خود را فقط از طریق حساب بانکی می توانند به حساب خود در کشورشان واریز

 

کنند زیرا بر اساس قوانین آن کشور هیچ کس نمی تواند چیزی جز یک دست لباسی

 

که بر تن دارد از آن کشورخارج کند وهر چیزی غیر از آن را با خود داشته باشد در فرود

 

گاهای آن کشور توقیف می شود و این اشتباهی است که اکثر افرادی که در آن

 

کشور کار می کنند مرتکب می شوند واین قانون کلی را فراموش می کنند و می

 

خواهند همه درآمد خود را بصورت طلا وپول واجناس مختلف از آن کشور خارج کنند که

 

 همه آنها در فرودگاه توقیف می شود و فقط با یکدست لباس راهی شهر ودیار خود

 

می شوند وباید بقیه عمر خود را با فقر و در آتش حسرت فرصتهای از دست رفته

 

بگذرانند.

 

شاید کنجکاو شده اید که این کشور در کجای این عالم خاکی وجود دارد پس به ادامه

 

مطلب توجه کنید.

 

این داستان زندگی ما در این دنیاست که محدود است ولی آن را نامحدود تصور می

 

کنیم سخت است ولی شیرین تصور می کنیم فرصت اندوختن است ولی آنرا هدر

 

 می دهیم. و برای زندگی اصلی و جاودانه خود هیچ نمی اندوزیم .تا در آخرت سر

 

افراز وسر بلند باشیم واین قانون کلی را فراموش می کنیم که از این دنیا جز یک کفن

 

نمی توانیم ببریم در حالی که هزاران بار با چشم وگوش تن دیده وشنیده ایم ولی

 

هیچ گاه با چشم وگوش جان ندیده ایم و فراموش می کنیم هر آنچه در این دنیا می

 

اندوزیم مال همین دنیاست و فقط اعمال ماست که می ماند چه خوب وچه بد و چه

 

خوب است که خوب باشد و بماند

 

 

همه‌ی ما هزاران آرزو داریم. لاغرتر شویم، بزرگتر شویم، پول بیشتری

داشته باشیم، اتومبیل بهتری سوار شویم، یک روز تعطیل، یک گوشی

موبایل جدید، ملاقات با دختر/پسر رویاهایمان. ولی یک بیمار مبتلا به

سرطان تنها یک آرزو دارد. و آن اینست که از شر سرطان خلاص شود. . به

 افتخار مقام کسانی که از دنیا رفته‌اند یا با سرطان میجنگند

این روزها که خانه نشین شدم و به تو زیاد می اندیشم...


من ترا بدون آنکه چشمانت در چشمانم،

تنت بر تنم برخورد کند دوست داشتم


نامت را هجی کنان در میان لبانم،دوست دا
شتم


بدون عصیان،بی صدا و بی فریاد دوست داشتم

مثل یک رود خانهء زلال،همچون هوای ملایم بهاری دوست داشتم


ماه شاهد است،در شبهای آرام و بدون چاره بی صدا دوست داشتم


من ترا با یک عشق بی سرانجام دوست داشتم


من ترا بی امروز ،بی فردا......


به خاطر یک امید،همواره دوست داشتم

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های

قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست

داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :"اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام

چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم" 


دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر

روز دست و پا یا صورت 100نفر زخم بشه تا...


و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت: نه... خدا نکنه... !!

امروز 5 روز میشه که به دلیل پارگی تاندم, دستمو جراحی کردم .خدا نصیب هیچ کس نکنه

اونم دست راست که اگه نباشه نمیشه کار انجام داد . از طرفی درد داره شدید.

 کابوس من شبهاست که نمیشه خوابید خلاصه خواستم بدونید به این دلیل این روزها کمتر افتابی

 میشم

زندگی اجبار نیست...


شاید آن روز که سهراب نوشت زندگی اجباری است

دلش از غصه حزین بود و غمین

حال من می گویم

زندگی یک در و دروازه و دیوار که نیست

که نشد بال زد و پرواز کرد

زندگی اجبار نیست

زندگی بال و پری دارد و مهربان تر از مهتاب است

تو عبور خواهی کرد

از همان پنجره ها

با همان بال و پر پروانه

به همان زیبایی

به همان آسانی

زندگی صندوقچه ی اصرار پرستو ها نیست

زندگی آسان است

بی نهایت باید شد تا آن را یافت

زندگی ساده تر از امواج است

پس بیا تا بپریم

وتا شبنم آرامش صبح

تا صدای پر مرغان اقاقی بال و پر باز کنیم

تا توانیم که ازاول آغاز کنیم و تا نهایت برویم

این روزها پوستم کمی نازکتر شده این روزها طاقتم کمی بی حوصله تر

شده این روزها انتظارم کمی بی صبرتر شده این روزها شبهایم کمی

بی ماه تر شده این روزها دست هایم کمی خالی تر شده این روزها وجودم

 پر از تَرک شده تلنگر نزن ، می شکنم

گاهی می خواهم انســــــــــان نباشم

...گوسفندی باشم ، پا روی یونجه هـــــــا بگذارم


اما دلــــــــــی را دفن نکنم

گرگی باشم ، گوسفند هـــــــا را بِدَرم


اما بدانم ، کــــــــارم از روی ذات است نه از روی هوس


............خفاشی باشم که شبها گـــــــــردش کنم


با چشمهـــــــــای کور ،‌ اما خوابی را پرپر نکنم


کلاغی باشم که قار قار کنم


پرهــــــــایم را رنگ نکنم و دلــــــــی را با دروغ بدست نیاورم

یوسف...

"همیشه هستند کسانی که نمی خواهند پرواز تو را ببینند تو به پرواز فکر

کن نه به آنها..."

دختری به کورش کبیر گفت: من عاشق شما هستم. کورش به او گفت:

لیاقت تو برادر من است که از من زیبا تر است و پشت سرت ایستاده است.

 دختر برگشت و کسی‌ را پشت سر خود ندید. کورش به او گفت اگر عاشق

 بودی، پشت سرت را نگاه نمی‌‌کردی.


زنده باد اونایی که وقتی‌ عاشقن دیگه پشت سرشون رو نگاه نمیکنند

ازکسانیکه از من مـــــــــــتنفرند سپاس. ، آنها مرا قویتر میکنند از کسانیکه

 مرا دوســـــــــــــــــــــت دارند ممنونم،آنان قلب مرا بزرگتر میکنند.

ازکسانیکه مرا ترک میکنند متشـــــــــــــکرم، آنان بمن می آموزند که هیچ

 چیز تا ابد ماندنی نیست . از کسانیکه با من مـــــیمانند سپاسگذارم، آنان

 بمن معنای دوست واقعی را نشان میدهند

غم تنهایی

گاهی وقتها دلم می گیرد

بغضم می ترکد

در خود  غرق می شوم

ز این دنیا بیگانه می شوم

وصف این حالم بیشتر در زمانی است که ...

تو در اسمانی و من در زمین

یا من در اسمانم و تو در زمین

اه، این روزها شور بهاران در تو نیست

دگر طاقت دیدن روی گل ندارم

گلم، خودت را سوار بر امواج بی نیاز کن

بنگر ببین امواج تو را به کدامین سو می برند

ایمان دارم تو را به ساحل ارامش خواهند رساند

فرشته ها تو را صدا می زنند

گوش کن...

می شنوی؟

ز سوی فرشتگان دستی به سوی توست

فرشته را به گرمی به اغوش بگیر

تقدیر را قبول کن

یوسف را دگر اه نیازی نیست

خسته ام...

خسته ام...

خسته ام...

                                                                     ( ی.ج )

 

 

میدانی؟! بعضی ها را هرچه قدر بـخوانی... خسته نمیشوی!


بعضی ها را هرچه قدر گوش دهی ...عادت نمیشوند!


بعضی ها هرچه تکرار شوند ...باز بکر اند و دست نـخورده!


دیده ای؟!


شنیده ای؟!


...بعضی ها بی نهایت اند!...


اما فقط بعضی ها

خداوندا آغوش مهربانت را هميشه به رويم بازگذار تا هر گاه دلم گرفت


جايي و پناهي براي غصه هايم در خلوت تو داشته باشم


و مرا بپذير كه من از تو ام

 

عاشقانه های یك خلبان با همسرش

خاتون من، مهناز خانم گلم سلام. بگو كه خوب هستی و از دوری من زیاد

 

بهانه نمی گیری برای من نبودن تو سخت است ولی چه می شه كرد جنگ

 

جنگ است...

 

عباس دوران به سال 1329 در شیراز متولد شد. شهید دوران با آغاز جنگ

 

تحمیلی خدمت خود را در پست افسر خلبان شكاری و معاونت عملیات

 

فرماندهی پایگاه سوم شكاری نفتی شهید نوژه ادامه داد و در طول سالهای

 

 دفاع مقدس بیش از یك صد سورتی پرواز جنگ انجام داد.

 

به گزارش مشرق؛ دوران در تاریخ 7/9/1359 اسلكه «الامیه» و «البكر» را

 

غرق كرد و در عملیات فتح*المبین نیز حماسه آفرید.در تاریخ 20/4/1361

 

برای انجام مأموریت حاضر شد و هدف موردنظر او ناامن كردن بغداد از انجام

 

كنفرانس سران كشورهای غیرمتعهد بغداد بود.

 

اما هنگام عملیات اصابت موشك عراقی باعث شد، هواپیما آتش بگیرد، دوران

 

 به طرف پالایشگاه الدوره پرواز كرد و تمام بمب ها را بر روی پالایشگاه فرو

 

ریخت، قسمت عقب هواپیما در آتش می سوخت.

 

كاظمیان، همراهش با چتر نجات به بیرون پرید اما دوران به سمت هتل سران

 

 ممالك غیرمتعهد پرواز كرد. او در آخرین لحظات با یك عملیات استشهادی

 

هواپیما را به ساختمان هتل كوبید.

 

سردار دلاور ایران اسلامی در روز سی ام تیر سال 1361 به شهادت رسید.

 

سرانجام بعد از بیست سال تنها قطعه ای از استخوان پا به همراه تكه ای از

 

پوتین عباس دروان به میهن بازگشت و روز دهم مردادماه سال 1381 خانواده

 

 آن را در شیراز به خاك سپردند.

 

روحمان با یادش شاد

 

آنچه در ادامه مطلب خواهید خواند اولین نامه ای است كه شهید عباس

 

دوران برای همسرش در روزهای جنگ تحمیلی نوشته است.

 

خاتون من ، مهناز خانم گلم سلام

 

 

بگو كه خوب هستی و از دوری من زیاد بهانه نمی گیری برای من نبودن تو

 

سخت است ولی چه می شه كرد جنگ جنگ است و زن و بچه هم          

 

نمی شناسد.

 

نوشته بودی دلت می خواهد برگردی بوشهر. مهناز به جان تو كسی اینجا

 

نیست همه زن و بچه ها یشان را فرستادند تهران و شیراز و اصفهان و ...

 

علی هم (سرلشگر خلبان شهید علیرضا یاسینی ) امروز و فرداست كه

 

پروانه خانم و بچه ها را بیاورد شیراز دیشب یك سر رفتم آن جا . علیرضا برای

 

 ماموریت رفته بود همدان از آنجا تلفن زد من تازه از ماموریت برگشته بودم

 

می خواستم برای خودم چای بریزم كه گفتند تلفن . علی گفت : مهرزاد

 

مریضه پروانه دست تنهاست . قول گرفت كه سر بزنم گفت : نری خونه مثل

 

 نعش بیفتی بعد بگی یادم رفت و از خستگی خوابم رفت ، می دانی این زن

 

و شوهر چه لیلی و مجنونی هستند.

 

پروانه طفلك از قبل هم لاغر تر شده مهرزاد كوچولو هم سرخك گرفته و

 

پشت سرش هم اوریون پروانه خانم معلوم بود یك دل سیر گریه كرده . به

 

علی زنگ زدم و گفتم علی فكر كنم پروانه خانم مریضی مهرزاد را بهانه كرده

 

و حسابی برات گریه كرده است . علی خندید و گفت : حسود چشم نداری

 

توی این دنیا یكی لیلی من باشه؟

 

دلم اینجا گرفته عینكم رو زدم و همان طور با لباس پرواز و پوتین هایی كه

 

چند روز واكس نخورده نشستم تا آفتاب كم كم طلوع كنه باد آن روزی افتادم

 

كه آورده بودمت اینجا ، تو رستوران متل ریسكس نمی دونم شاید سالگرد

 

ازدواج یكی از بچه ها بود.

 

اگر پروانه خانم و بچه ها توی این یكی دو روز راهی شیراز شدند برایت پول

 

می فرستم .

 

 

خیلی فرصت كم می كنم به خونه سر بزنم ، علی هم همینطور حتی

 

فرصت دوش گرفتن رو هم ندارم . دوش كه پیشكش پوتینهایم را هم دو سه

 

 روز یكبار هم وقت نمی كنم از پایم خارج كنم . علی كه اون همه خوش تیپ

 

 بود رفته موهایش رو از ته تراشیده من هم شده ام شبیه آن درویشی كه

 

هر وقت می رفتیم چهارراه زند آنجا نشسته بود .

 

 

بچه های گردان یك شب وقتی من و علی داشت كم كم خوابمون می برد

 

دست و پایمان را گرفتند و انداختند توی حمام آب را هم رویمان بازكردند .

 

اولش كلی بد و بی راه حواله شان كردیم اما بعد فكر كردیم خدا پدر و

 

مادرشان را بیامورزد چون پوتینهایمان را كه در آوردیم دیدیم لای انگشتهایمان

 

 كپك زده است.

 

مهناز مواظب خودت باش این حرفها را نزدم كه ناراحت بشی بالاخره جنگ

 

است و وضعیت مملكت غیر عادی. نمی شود توقع داشت چون یك سال

 

است ازدواج كردیم و یا چون ما همدیگر را خیلی دوست داریم جنگ و مردم و

 

كشور را رها كرد و آمد نشست توی خانه . از جیب این مردم برای درس

 

خواندن امثال من خرج شده است پیش از جنگ زندگی راحتی داشتیم و به

 

قدر خودمان خوشی كردیم و خوش بخت بودیم به قول بعضی از بچه های

 

گردان خوب خوردیم و خوابیدیم الان زمان جبران است اگر ما جلوی این پست

 

فطرتها نایستیم چه بر سر زن و بچه و خاكمان می آید . بگذریم

 

از بابت شیراز خیالت راحت آن جا امن است كوه های بلند اطرافش را احاطه

 

كرده و اجازه نمی دهد هواپیماهای دشمن خدای ناكرده آنجا را بزنند . درباره

 

خودم هم شاید باورت نشه اما تا بحال هر ماموریتی انجام دادم سر زن و بچه

 

 های مردم بمب نریختم اگر كسی را هم دیدم دوری زدم تا وقتی آدمی

 

نبوده ادامه دادم .

 

لابد خیلی تعجب كردی كه توی همین مدت كوتاه چطور شوهر ساكت و كم

 

 حرفت به یك آدم پر حرف تبدیل شده خودم هم نمی دانم به همه سلام

 

برسان به خانه ما زیاد سر بزن مادرم تورا كه می بیند انگار من را دیده .

 

 

سعی می كنم برای شیراز ماموریتی دست و پا كنم و بیایم تو راهم ببینم

 

همه چیز زود درست می شود دوستت دارم خیلی زیاد .

 

مواظب خودت باش

 

همسرت عباس - مهر ماه 1359

 

 


چوپان دروغگو عزيز شده،

شنگول و منگول گرگ شدن،

کوکب حوصله مهمون رو نداره،

کبرا تصميم گرفته دماغش رو عمل کنه،

روباه و کلاغ دستشون تو يه کاسه اس،

حسنک گوسفنداش رو ول کرده تو يه شرکت آبدارچي شده،

آرش کمانگير معتاد شده،

شيرين، خسرو و فرهاد رو پيچونده و با دوست پسرش رفته اسکي،

رستم اسبش رو فروخته يه موتور خريده و با اسفنديار ميرن کيف قاپي،

واقعا" چه به سر ايران و ايراني آمده است؟

شاملو ; خدا را شکر نیستی تا ببینی ، عشق های زمانه ی ما از   

عشق هایی که شما به تصویر کشیدی چقدر فاصله گرفته است

این روزها عشق ها بوی لجن گرفته است صورت معشوقه ها در اسید حل

می شود، نیستید ببینید اینجا تیشه ی فرهاد ها سینه ی شیرین ها را می

شکافد، نه کوه ها و سنگ ها را...

یاد و خاطره احمد شاملو گرامی باد 

                                                          (روحش شاد)

شامگاهی

 نظر در تو می‌کنم ای بامداد
  که با همه‌ی جمع چه تنها نشسته‌ای!

 

ــ تنها نشسته‌ام؟
                     نه
  که تنها فارغ از من و از ما نشسته‌ام.

 

 

 

ــ نظر در تو می‌کنم ای بامداد
  که چه ویران نشسته‌ای!

 

ــ ویران؟
        ویران نشسته‌ام؟
                            آری،
و به چشم‌اندازِ امیدآبادِ خویش می‌نگرم.

 

 

 

ــ نظر در تو می‌کنم ای بامداد، که تنها نشسته‌ای
  کنارِ دریچه‌ی خُردت.

 

ــ آسمانِ من
               آری
  سخت تنگ‌چشمانه به قالب آمد.

 

 

 

ــ نظر در تو می‌کنم ای بامداد، که اندُه‌گنانه نشسته‌ای
  کنارِ دریچه‌ی خُردی که بر آفاقِ مغربی می‌گشاید.

 

ــ من و خورشید را هنوز
  امیدِ دیداری هست،
  هر چند روزِ من
                    آری
                       به پایانِ خویش نزدیک می‌شود.

 

 

ــ نظر در تو می‌کنم ای بامداد...

فردریک

باران بشدت میبارید و مرد در حالیکه ماشین خود را در جاده پیش
 
میراند، ناگهان تعادل اتومبیل بهم خورده و از نرده های کنار جاده به سمت
 
خارج منحرف شد.از حسن امر، ماشین صدمه ای ندید اما لاستیکهای آن
 
داخل گل و لای گیر کرد و راننده هر چه سعی نمود نتوانست آن را از گل
 
بیرون بکشه بناچار زیر باران از ماشین پیاده شد و بسمت مزرعه مجاور دوید
 
 و در زد.
 
 
کشاورز پیر که داشت کنار اجاق استراحت میکرد به آرومی اومد دم در و
 
بازش کرد.راننده ماجرا رو شرح داد و ازش درخواست کمک کرد.
 
پیرمرد گفت که ممکنه از دستش کاری بر نیاد اما اضافه کرد که : “بذار ببینم
 
 فردریک چیکار میتونه برات بکنه.”
 
لذا با هم به سمت طویله رفتند و کشاورز افسار یه قاطر پیر رو گرفت و با زور
 
اونو کشید بیرون تا رانندهه شکل و قیافه قاطر رو دید، باورش نشد که این
 
حیوون پیر و نحیف بتونه کمکش کنه، اما چه میشد کرد، در اون شرایط
 
سخت به امتحانش میارزید.
 
با هم به کنارجاده رسیدند و کشاورز طناب رو به اتومبیل بست و یه سردیگه
 
اش رو محکم چفت کرد دور شونه های فردریک یا همون قاطره و سپس با
 
زدن ضربه رو پشت قاطر داد زد:
 
” یالا، پل فردریک، هری تام، فردریک تام، هری پل …. یالا سعیتون رو بکنین
 
… آهان فقط یک کم دیگه، یه کم دیگه …. خوبه تونستین ”
 
راننده با ناباوری دید که قاطر پیرموفق شد اتومیبل رو از گل بیرون بکشه. با
 
خوشحالی زائد الوصفی از کشاورز تشکر کرد و در حین خداحافظی ازش این
 
 سوال رو کرد: “هنوزهم نمیتونم باور کنم که این حیوون پیرتونسته باشه،
 
حتما هر چی هست زیر سر اون اسامی دیگه است، نکنه یه جادوئی در
 
کاره”  کشاورز پاسخ داد: ” ببین عزیزم، جادوئی در کار نیست ”  اون کار رو
 
کردم که این حیوون باور کنه عضو یه گروهه و داره یک کار تیمی
 
میکنه، آخه میدونی قاطر من کوره