طلای جنگل
من بودم و تنهایی و یک پنجره رو به مسجد
از پنجره با مسجد سخن گفتم...
به ماه نگریستم و گریستم
از دلی گفتم که بغضی را بلعیده...
اما تو خورشید بودی
خورشیدی بودی برام ؛ که از آسمان بی ابر می گفتی
لحظات با تو بودن تفسیر عشق بود...
در چشمان تو عشق را بوییدم
از لبان تو محبت را پرسیدم
گرمای دستهایت مرهمی بود بر سردی روحم...
نوازش موهایت باران عشق بود
اما...
اما یک روز...
روزی که اسمان گریه می کرد
روزی که خورشید، خورشید دگر بود
شرشره بارون داشت می بارید
من بودم و دلی گرفته
اه این فراغ چه سنگین است
سنگین تر از کل دنیا
رفتی و رفتی
گفتی برو تنها بمون
رفتم و تنها ماندم
اری رفتم و با غصه هایم ماندم.
یوسف
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۱ ساعت 8:6 PM توسط یوسف جعفری
|
از انسانها غمی به دل نگیر.